شعر “فلز”
فرسوده می شود
چرخدنده ها
هنوز اما ایستگاه به ایستگاه
روی ریل سوت میکشد
بسوی مقصدی محال
برای هرگز نرسیدن
ترک بسته دستای من
همچو خاک کویر
گوش کن
تشنه ی اشک توام
نه فواره ی آهن و پارک بزرگ شهر
سوت میکشد حتی مغز فلز
انگشت به دهان می مانم
مرکز مرکز اینجا ایستگاه دوهزار و یازدهم…
مرکز…؟
مرکز…؟
خدا هم انگار خوابش گرفته…

سلام شعر قشنگی بود. فقط :
۱٫ به سوی مقصدی محال به نظر من(فقط به نظر من) اضافه است
۲٫”ترک بسته دستای من” بشود ترک بسته دستان من و همچو بشود همچون
۳٫ اینجا ایستگاه دوهزار یازدهم
شعر رو مدرن میکنه.و جالبه
زنده باشید