نوشته های برچسب گذاری شده با ‘ شعر فلز ’
فرسوده می شود چرخدنده ها هنوز اما ایستگاه به ایستگاه روی ریل سوت میکشد بسوی مقصدی محال برای هرگز نرسیدن ترک بسته دستای من همچو خاک کویر گوش کن تشنه ی اشک توام نه فواره ی آهن و پارک بزرگ شهر سوت میکشد حتی مغز فلز انگشت به دهان می مانم مرکز مرکز اینجا ایستگاه [ ادامه ی نوشته ]
شناسه
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار